رهایی...

وانگار تمام رویاهایم روی آب نفس میکشند...


بگذار صادقانه پنجره را به روی ستاره ها باز کنم
و دست هایم را برای گرفتن دست هایت بیرون ببرم
بگذار بارانی که در برکه چشمانت فرود می آید
بگذار گرمای لبانم را با سرمای لبهایت قسمت کنم
بگذار سادگی را باور کنم ...!
ولی تو اشتباهی بودی که حالا...
حسرتِ خیره شدنِ چشم هایت
به دلِ مردُمَکانَم مانده ست!
دیگر پِلک های نمناکم
توانِ ایستادن ندارند!
می ترسم!
که اززیبایی چشمان تو در شعر من بر جای مانده
برای روح مغلوبم هزاران واژه ی زخم خورده و مجروح میسازم.
من از آغاز شب تا مرز صبح با آیه های عشق در خلوتم تو را با شعر میخوانم!!!
تو را تکرار کنان بر دفترم ترسیم میسازم.
تو را در لحظه های دلتنگی درون شعرهایم میابم
و این راهیست برای لمس تو.
میان واژه های بالغ بر احساس!!!
بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد
من به تو خندیدم
چون که میدانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی!
پدرم از پی تو تند دوید
و نمیدانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است
من به تو خندیدم تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک.
دل من گفت:برو چون نمیخواست بخاطر بسپارد
گریه تلخ تو را...
حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و
من اندیشه کنان غرق این پندارم که چه میشد باغچه کوچک ما
سیب نداشت؟؟؟؟
ومن در پی قدم های برگشتنت.
آن شب من تمام بار ماه را از دوشش برداشتم و تمام شب زیر بارش پی در چی باران /اواز برگشتنت را خزاندم
وهنوز همجنان پشت پنجره میخوانم...
دل نوشته:ماه سان

صدای در را شنیدم بی درنگ نفس زنان در را باز
کردم.همین که چشمانم به چشمانش گره خورد تمام ان
گذشته تلخ در یک لحظه از جلو چشمانم گذشت صورتم را
برگرداندم.بغض تمام وجودم را گرفت
نتوانستم.نتوانستم حتی ذره ای بخشش در سراسر این چند
سال ببینم.ان هنگام که رفتی کسی به خلوت
شبهای من سرک نکشید هنوز بی تو نوشتن برای من سخت
است لبخندهای من به گروگان گرفته شده اند این
چشم ها که صاحب یک عقل کودکانه اند.
چیزی ندارم برایت جز سکوت...چیزی ندارم برایت جز
همین!!!
از آن روز که رفتی و حتی له شدنمان را زیر چرخ زمان
ندیدی خنده هم خانه مان را ترک کرد!مادر تمام این
چند
سال را با چین وچروکهای زیر چشمی که تو برایش به
یادگار گذاشتی سر کرده!
آیا هنوز هم میشناسیش؟؟
نه تو حتی دختر کوچکت را که گریه کنان به دسته ساکت
التماس کنان ناله وزاری میکرد که نرووو!!اما تو
رفتی...
وقتی که شنیدم توبا زنی دیگر میروی ومادر با حسرت
به گذشته مینگرد میسوزم.
این چه آتشی است که در وجودمان به پا کردی و حالا
مثلا دل شکسته برگشتی؟مثلا خسته ای؟مثلا هنوز هم
دوستمان داری؟
نه نه دیگر! ما با تنهایی خودمان خو گرفته ایم...
"برو برو از دل ما دست بردار ای امید عبث بی حاصل"
آرام دررا بستم وتمام آن چند سال در چشمان پدر برایم
تداعی شد.
اما پدر تو کجا بودی هنگامی که با زورو نعش عشق تو
را در گور میکردیم؟
اما تو آن ماهی پر ادعایی بودی که به دست صیاد بی
رحمی تور شدی و...!!!

من تشنه عشقم همدم بارانم و همسفر دردم گر مرانمیشناسید در غمناک ترین لحظات در کوچه دلباختگان
نشانی از کلبه چوبی کنار باغی با گلهای همیشه افسرده بگیرید گر مرانمیشناسید در غمناکترین لحظات به
دیدار شهر غم بیایید و پرده های مه گرفته انتظار را که غرق نومیدی شدند را کنار بزنید در خیابان تشنه دلان
پا به کوی درد بگذارید و مرا در پلاک همیشه دیوانه او پیدا کنید بیاید و مرا در حال مستی ببینید بیایید و مرا
در حال مردن ببینید بیایید شاخه گل و نامه ای که در دست دارم را بگیرید و به معشوقم برسانید بیایید در
لحظه اخر که در این دنیا هستم دستهای خسته مرا باز بگذارید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم بیاید درد را
بسته بندی کنید و در کنار قبر سنگی ام به یادگار بگذارید بیایید اشکهای پس از مرگم را جمع کنید تا دریا شود
و او غرق تماشای این دریا بیایید قلبم را بشکافید و نام زیبای اورا که با درد حک کردم ببینید
گر منتظر لحظه دیدار منی
ان لحظه وصال است مبارک بادت
گر منتظر چشمان گریان منی
ان لحظه چه حال است معشوق مرا
گر منتظر لحظه دیدار منی
ان لحظه چه دردی است معشوق مرا
گر منتظر لحظه دیدار منی
ان لحظه سر مزار است معشوق ترا