رهایی...

من در ابتدای فصل سردم و چنان بیهوده به خود می نگرم
که انگار صد سال است زیر خاک نفس میکشم.
وانگار تمام رویاهایم روی آب نفس میکشند...
وازمصنوعی بودنشان بی تحرک اند
من درابتدای دره سقوط به خاطراتم پوزخندی میزنم
ودریک آن ازتمام نگرانی های
درونیم رها میشوم و بالهای پروازم را میگشایم!!...
دل نوشته:ماه سان
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 20:36 توسط ماه سان
|
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!