چقدر عجیب است،هرشب که به پشت بام خانه مان کوچ 

میکنم،هنوز هم بعدگذشت سالها به ذهنم یادتو را تزریق

میکنم،وآنقدر تورا با اشتباهم درگیرمیکنم که فقط

برای یک روز ازیادم میروی اما نمیشود که نمیشود!...

وبا اشتباه جان سوزم فرداهای بی هدفم ورق

میخورند.وبا اصظراب ویاس به جلو میروند!گاه در

اندیشه اشتباهم چنان غرق میشوم که تا ساعت ها هیچ

قایق نجاتی دراقیانوس بی کران ذهنم پرسه نمیزند،وفقط

با تلنگر گنجشک های خیابان ،باچهره ای موحش دوباره

به خود برمیگردم،و یک ترانه غمگین وداغ نذر دلم

میکنم.وهرشب که ازپنجره اشتباهم را دید میزنم،هنوز

نرفته مثل کلاغ های شوم پاییز به چشمانم زل میزندو به

خود میلرزم! .چقدر عجیب است... چقدر سخت است...که

ثانیه به ثانیه در اشتباه گذشته شعله بکشی!

تباه شوی!             

             

دل نوشته:ماه سان