یک و نیم بامداد...

پنج شنبه ،یک و نیم بامداد

اتاق تاریک،

صدای خواننده

"دلم لک میزنه واسه ات زمانی که ازم

دوری

ولی درخاطرم هستی دیگه اینجاشو مجبوری

اگر حرف،حرف من باشه

هنوزم مرد ومغرورم،

ولی میرم تو خوش باشی

منم اینجاشو مجبورم"

اشک بی وقفه

آبستن دردها

خیره به سقف و فکر مشوش،



      قوطی قرص

       ولیوان پراز آب

          در انتظار...

                   دل نوشته:ماه سان

دست های زائر...

امشب با خطوطی در هم وبرهم روی کاغذهای سفیدو باطله،
می خراشم
می کشم
این خودکار رنگ پریده را
در جمعه ای ساکت
خلاصه می شوم درچند حرف
"دست های زائر
چه غریب!
لایق نبودند
حتی به قدر نام آهو..."

دل نوشته:ماه سان