سیب...
من به تو خندیدم
چون که میدانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی!
پدرم از پی تو تند دوید
و نمیدانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است
من به تو خندیدم تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک.
دل من گفت:برو چون نمیخواست بخاطر بسپارد
گریه تلخ تو را...
حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و
من اندیشه کنان غرق این پندارم که چه میشد باغچه کوچک ما
سیب نداشت؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 12:44 توسط ماه سان
|
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!