وقتی تگرگ را قی کردیم
صدای در را شنیدم بی درنگ نفس زنان در را باز
کردم.همین که چشمانم به چشمانش گره خورد تمام ان
گذشته تلخ در یک لحظه از جلو چشمانم گذشت صورتم را
برگرداندم.بغض تمام وجودم را گرفت
نتوانستم.نتوانستم حتی ذره ای بخشش در سراسر این چند
سال ببینم.ان هنگام که رفتی کسی به خلوت
شبهای من سرک نکشید هنوز بی تو نوشتن برای من سخت
است لبخندهای من به گروگان گرفته شده اند این
چشم ها که صاحب یک عقل کودکانه اند.
چیزی ندارم برایت جز سکوت...چیزی ندارم برایت جز
همین!!!
از آن روز که رفتی و حتی له شدنمان را زیر چرخ زمان
ندیدی خنده هم خانه مان را ترک کرد!مادر تمام این
چند
سال را با چین وچروکهای زیر چشمی که تو برایش به
یادگار گذاشتی سر کرده!
آیا هنوز هم میشناسیش؟؟
نه تو حتی دختر کوچکت را که گریه کنان به دسته ساکت
التماس کنان ناله وزاری میکرد که نرووو!!اما تو
رفتی...
وقتی که شنیدم توبا زنی دیگر میروی ومادر با حسرت
به گذشته مینگرد میسوزم.
این چه آتشی است که در وجودمان به پا کردی و حالا
مثلا دل شکسته برگشتی؟مثلا خسته ای؟مثلا هنوز هم
دوستمان داری؟
نه نه دیگر! ما با تنهایی خودمان خو گرفته ایم...
"برو برو از دل ما دست بردار ای امید عبث بی حاصل"
آرام دررا بستم وتمام آن چند سال در چشمان پدر برایم
تداعی شد.
اما پدر تو کجا بودی هنگامی که با زورو نعش عشق تو
را در گور میکردیم؟
اما تو آن ماهی پر ادعایی بودی که به دست صیاد بی
رحمی تور شدی و...!!!
تقدیم به همه ی پدران نامرد
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!