سقوط !

از این بالا به درختان زرد و نارنجی و قلب کوچک شهر می نگرم.

چه بامداد قشنگی!

دست هایم را مثل پر پرنده باز می کنم 

چه احساس سبکی!

انگار روی ابرها سیر می کنم.

خاطراتم را ورق میزنم...

اشک ها گونه های سردم را گرم می کنند...

چشمانم می سوزد...

ولی چرا مدام رو به پایین سقوط میکنم؟؟

به من نزدیک میشود

دچار رخوت دل انگیزی شده ام!

به من نزدیک میشود

و من قهوه ام را تلخ تلخ می نوشم!

و لبخند تلخی میزنم!

پاییز کنار من است!

و من چقدر از پاییز خاطره دارم

و من چقدر از پاییز...