اشتباه محض...!!!

بگذار صادقانه پنجره را به روی ستاره ها باز کنم
و دست هایم را برای گرفتن دست هایت بیرون ببرم
بگذار بارانی که در برکه چشمانت فرود می آید
دستهایم را خیس کند
...
بگذار گرمای لبانم را با سرمای لبهایت قسمت کنم
آغوش ات را برای این گونه ساده بودن باز کن
بگذار سادگی را باور کنم ...!
ولی تو اشتباهی بودی که حالا...
حسرتِ خیره شدنِ چشم هایت
به دلِ مردُمَکانَم مانده ست!
دیگر پِلک های نمناکم
توانِ ایستادن ندارند!
می ترسم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 22:4 توسط ماه سان
|
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!