چرت نگو!!

حرف هایمان بوی خون گرفته!

بوی گند تعفن!

عزیزم و جانم شده:

لعنتی و گاهی هم هرزه!

هه!

آدم ها چقدر پستن که اینقدر زود رنگ عوض میکنن!

مثل گربه ی بیچاره،بی چشم و رو!

بعد میگویند:ما...ما   "اشرف مخلوقاتیم"

چه جمله مضحکی!

غیر از این است؟

چند شنبه سیاه!!

روزگارم چقدر زخمی ست

زخمی از کینه آدم ها

خسته از انتظار ناجی

خسته از این همه کور و کرها

رگ من خالی از خون شد 

عرق سرد روی پیشانیم

و چشمم از دوریت فلج شده است

روی قاب عکس تو روی زمین

توی یک چند شنبه سیاه 

میروم از اینجا بخدا

خاطرات من دفن شد با تنم

زیر خروار ها گل و لای!

مرگ!!!!

 کوچه افتاد روی شانه ی مرگ!

وزندگی من میشود بهانه ی مرگ

سهم امروز من تنهایی،قفس،تازیانه ی مرگ!

دور میشوم از کوچه اما چه فایده؟!

میدانم

میشوم آخر نشانه ی مرگ

وتمام زندگی و سلول هایم تیر میکشد!

وچه مظلوم به خواب میروم 

                                 در آغوش جاودانه ی مرگ!

انتقام...

تمام حرف های من لهجه دریا را گرفته

خیس خیس...

بازهم در میان سرفه های ممتدم

دل به دریا زدم 

و دوباره نقطه سر خط شدم!

دریا مثل همیشه مرا پس زد

ومن مدام با دریا لج میکنم...

باید از دریا انتقام بگیرم!

حالا

بنشین و تماشا کن!...