یک و نیم بامداد...
پنج شنبه ،یک و نیم بامداد
اتاق تاریک،
صدای خواننده
"دلم لک میزنه واسه ات زمانی که ازم
دوری
ولی درخاطرم هستی دیگه اینجاشو مجبوری
اگر حرف،حرف من باشه
هنوزم مرد ومغرورم،
ولی میرم تو خوش باشی
منم اینجاشو مجبورم"
اشک بی وقفه
آبستن دردها
خیره به سقف و فکر مشوش،
قوطی قرص
ولیوان پراز آب
در انتظار...
دل نوشته:ماه سان
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 13:41 توسط ماه سان
|
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!