روزگارم چقدر زخمی ست

زخمی از کینه آدم ها

خسته از انتظار ناجی

خسته از این همه کور و کرها

رگ من خالی از خون شد 

عرق سرد روی پیشانیم

و چشمم از دوریت فلج شده است

روی قاب عکس تو روی زمین

توی یک چند شنبه سیاه 

میروم از اینجا بخدا

خاطرات من دفن شد با تنم

زیر خروار ها گل و لای!