از این شهر خواهم رفت...
کمی شال آبیم را جابه جا میکنم!
تا ته خیابان بی هدف میروم،
من از این شهر خواهم رفت!
حتی دیگر خیابان های باران زده اش دل بی قرارم را آرام نمیکند!...
دیگر هوای زمستان سیگاری را دوست ندارم...هیچ ، هایی این روزهای سرد،روبه راهم نمیکند.
چقدر حرف هست و من فقط به این چند خط اکتفا میکنم!
فقط کاش این کابوس فرداها را طاقت بیاورم!
آه، من از این شهر خواهم رفت...
دل نوشته:ماه سان
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 11:17 توسط ماه سان
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!