ماه از نورگير ،در اتاقم پرسه ميزند...

حوالي من بهانه ميگيرد!

دست و پايم را گم ميكنم،

اما باز اين چشم هاي لامذهبم مرا لو ميدهند!

به تمام من پك ميزند!

دروغم دود ميشود...

چند ماه و انديست،اينچنين است.

با سكوتش اشكهايم را سر ميكشد !

بد هم نيست...

شايد...

همپاي اشك بازيم شده!...


                                 دل نوشته:ماه سان