خواب مرا نميبرد...

باز ژس بيخوابي ميگيرم!

خيره

تا صبح چشم برهم نميزنم

باز اي سرفه هاي لعنتي! مدام لرزش دست و سردي...

چقدر اين درد روي دلم سنگيني ميكند.

كسي در اتاق بغلي سوت ميزند،كسي نوچ نوچ ميكند!

روزهاست در اين اتاق آبي،با لباس هاي آبي،و يك تخت با طناب هاي آويزان

زندگي ميكنم.

آدم هاي اين خانه ديوانه اند.به من فحش ميدهند!

حتي موهاي خرمايي بلندم را ديروز قيچي زدند! دلم براي موهايم تنگ شده.

عروسكم كجاست؟

هي با توام،هي!

چرا دوباره آمپول،سرم،تخت؟

.

.

.

ولي انگار روزگارم شبيه "سه قطره خون" هدايت شده...

        

                                                                   دل نوشته:ماه سان