سقوط !
از این بالا به درختان زرد و نارنجی و قلب کوچک شهر می نگرم.
چه بامداد قشنگی!
دست هایم را مثل پر پرنده باز می کنم
چه احساس سبکی!
انگار روی ابرها سیر می کنم.
خاطراتم را ورق میزنم...
اشک ها گونه های سردم را گرم می کنند...
چشمانم می سوزد...
ولی چرا مدام رو به پایین سقوط میکنم؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ ساعت 21:27 توسط ماه سان
|
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!