اعتماد؟؟؟
زخمم دهان بازکرده...
تعجب میکنم!
در کشور ما
آنقدر از اعتماد حرف میزدند
که حالا دیگر برایش تره هم خرد نمیکنند!
"اعتماد" معنی خود را در ازدحام گرگ ها گم کرده.
ومن هر روز با اعتمادم تیر باران میشدم.
اما همین دیروز با درد عمیقی که تمام استخوان هایم را میشکست
اعتماد را مثل عزیزی از دست رفته در باغچه خانه مان
خاک کردم...به خاطره ها سپردمش...
دل نوشته:ماه سان
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:58 توسط ماه سان
|
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!