چرا دوباره او...؟
بعداز روزها ومدتی کوتاه،شایدهم بلند!
می نویسم ازاینکه چنان بازیچه شدم!
عشق می آید،می رود،وباز خودش برمی گردد...
چقدرمسخره!
ذهنم از همه چیز تهی ست،اصلا چرا می نویسم؟
هربار به خودم قول های احمقانه میدهم.
چرا کسی که سالها رفته دوباره باز می گردد!
اصلا چرا به اینجا رسیدیم؟...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 21:51 توسط ماه سان
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!