تو آمدی و...
تو آمدی و همه بودنم شدی!
چگونه بودنم را نادیده بگیرم،چگونه بی تفاوت مثل یخ رفتارکنم؟
به همه ی بودنم "ن" اضافه شد...
به همه ی فعل های جمله زندگیم "ن" اضافه شد!
و انبوه خاطراتم بوی لجن گرفته
ودیگر... وحالا... برای همیشه...
و هروز برای "ن" های زندگیم گریه میکنم!
نه برای تو!...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 21:41 توسط ماه سان
|
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!