گاهی که دلم...

به اندازه تمام غروب های نبودنت 


میگیرد،وچشمهایم را فراموش می کنم،اما

دریغ که گریه 


دستانم مرا به تو نمیرساند.ومن تنها وغریب

ازتراکم 


سیاه ابرها می ترسم و هیچکس مهربانتر از

گنجکشهای کوچک کوچه های کودکیم که سرشار

از شادی وعشق بود 


نیست وبدون تو کسی دلهره های بزرگ قلب

کوچکم را نمی شناسد...

و یا کابوسهای شبانه ام را نمیداند... با 


این همه،عزیزم،این تمام واقعه نیست، از دل

هر کوه کوره راهی میگذرد،و هر اقیانوس به

ساحلی میرسد 


وشبینیست که طلوع سپیده ای در پایانش

نباشد...


از چهار فصل دست کم یکی که بهار است... .