وآرزو کردم که...
شیرازی آرام آرام ازخانه الهه به سمت خانه مان حرکت
کردم راه زیادی نیست بخاطرهمین ترجیح دادم پیاده به
خانه مان بروم.درخیابان دریغ ازیک آدم حتی دریغ
ازیک پرنده!تنهای تنها! آسمان گرگ ومیش بود و باد
گرمی به صورت بدون آرایشم می خورد این حس راهیچوقت
نداشتم.ادامه دادم ولی کم کم ترس دروجودم لانه کرد
پاهایم راتند تند برمیداشتم وفقط به جلو نگاه
میکردم.گوشه ی چادرم را بیشتر روی سرم کشیدم خدا خدا
میکردم هیچ موتوری رد نشود.درمیان فکرهایم غرق بودم
که به ابتدای بلوار شیرازی رسیدم،آه ه ه ه...نفس
امنی کشیدم وبا خیال راحت به راست چرخیدم و یکی یکی
مغازه های همجوار خانه مان را شمردم وخواندم.حکاکی،
نگارستان،سیسمونی!چقدر تضاد!نه به سیسمونی بچه نه
به حکاکی سنگ قبر!از پله های ساختمان بالامیرفتم که
ازپنجره پاگرد دوم شهاب سنگی دیدم, به طرف پنجره
شیرجه زدم وچشمانم رابستم وآرزو کردم!آرزو رانباید
گفت ولی... میدانی چه آرزو کردم؟؟؟؟"من دوست دارم
مرد باشم مرد..."

دل نوشته:ماه سان
تو که در باور مهتابی عشق رنگ دارد فکر امروز باش به کجا مینگری؟زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ها را میفهمی؟میشود بال دربال برستو بوسه بر قلب شقایق ها بزنیم هیچکس تنها نیست...ماخدا را داریم...!!!!