روزهایی بود که شاهرگ احساسم را دم به دم میزدم،

دوست داشتنت بند نمی آمد.

تاآنجایی که از درد نبودنت روی تمام نامه های برگشت

خورده ام ازهوش می رفتم!

روزهایم به تلخی علف های هرز کنار خیابان شده بود

وهرروز بیشتراز دیروز رشد می کردند وحصارم را  تنگ و

تاریک کرده بودند!

وهر آن خود رابه واژه میکشیدم!تو نمی دانی بامن چه کردی،

خوب میدانم به عمد خاطراتت رابرایم به جاگذاشتی تاهر

لحظه من معصوم را شکنجه بدهند.


پس بگذار بگویم:


این اواخر دوست داشتنت درگلویم یخ می زند.بی اختیار

به جای دوستت دارم!"برنگرد" بالا می آورم.

بی هیچ تلنگری درتنگ بلور خود می شکنم،حتی کوچک شدن

قلبم را احساس میکنم،انگار دیگرجایی برای دوست داشتن

خودم هم نیست چه برسد به تو...

                     

       دل نوشته:ماه سان