این روزها به سختی وبه دشواری تک تک روزهای رفته زندگیم میگذرد!

هرروز بودنم رابه واژه میکشم،وبه تمام بودن هایم "ن" اضافه میکنم!

که "نبودنم"رابه تصویربکشم!

گاه وبیگاه میخندم،بی هوا فریادمیزنم،ودر میان فریادهایم بلندبلند میگریم! 

 خود را به مقصدی  نامعلوم  سپرده ام. مثل همین خودکارشده ام که

ظاهرا به آخرین لحظات عمرش رسیدهوکمرنگ وپررنگ میشود!         

این روزها آنچنان درد میکشم که حتی صدای شکسته شدن استخوان هایم را 

احساس میکنم!این روزها بی توحتی نفس کشیدن هم یادم

میرود،وانتظارت را دنیایی بی پایان کشیده ام،من تورا به سادگی ازدست

دادم اما خاطراتت رابه سختی درآغوش گرفته ام،!امابراین باورم که

آخردراین غروب بارور شده ازدانش سکوت مثل یک اوهام شقایق

وحشی جزخون بی رگ به جانخواهم ماند!خاطرت قرص!من هنوز

درکوچه ی همیشگی،کنارهمان تیربرق یادگاری درانتظارت خواهم

 ماند...****

 11/9/90 سالگرد...