X
تبلیغات
یادداشتهای غربت


یادداشتهای غربت

دنیایی که لحظاتش دلگیر است


من در ابتدای فصل سردم و چنان بیهوده به خود می نگرم

که انگار صد سال است زیر خاک نفس میکشم.

 وانگار تمام رویاهایم روی آب نفس میکشند
...

وازمصنوعی بودنشان بی تحرک اند

من درابتدای دره سقوط به خاطراتم پوزخندی میزنم

ودریک آن ازتمام نگرانی های

درونیم رها میشوم و بالهای پروازم را میگشایم!!...

                                دل نوشته:ماه سان


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 20:36 توسط ماه سان | |

پنج شنبه ،یک و نیم بامداد

اتاق تاریک،

صدای خواننده

"دلم لک میزنه واسه ات زمانی که ازم

دوری

ولی درخاطرم هستی دیگه اینجاشو مجبوری

اگر حرف،حرف من باشه

هنوزم مرد ومغرورم،

ولی میرم تو خوش باشی

منم اینجاشو مجبورم"

اشک بی وقفه

آبستن دردها

خیره به سقف و فکر مشوش،



      قوطی قرص

       ولیوان پراز آب

          در انتظار...

                   دل نوشته:ماه سان

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 13:41 توسط ماه سان | |

امشب با خطوطی در هم وبرهم روی کاغذهای سفیدو باطله،
می خراشم
می کشم
این خودکار رنگ پریده را
در جمعه ای ساکت
خلاصه می شوم درچند حرف
"دست های زائر
چه غریب!
لایق نبودند
حتی به قدر نام آهو..."

دل نوشته:ماه سان

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 13:36 توسط ماه سان | |

ذهنم خالیست

دوست دارم بنویسم

اما این روزها عجیب نگرانم...

قلبم درد میکند! و نفس هایم سنگین!

چه احساس نحــــــــــــســــــــــی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 21:12 توسط ماه سان |

از این بالا به درختان زرد و نارنجی و قلب کوچک شهر می نگرم.

چه بامداد قشنگی!

دست هایم را مثل پر پرنده باز می کنم 

چه احساس سبکی!

انگار روی ابرها سیر می کنم.

خاطراتم را ورق میزنم...

اشک ها گونه های سردم را گرم می کنند...

چشمانم می سوزد...

ولی چرا مدام رو به پایین سقوط میکنم؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 21:27 توسط ماه سان | |

دچار رخوت دل انگیزی شده ام!

به من نزدیک میشود

و من قهوه ام را تلخ تلخ می نوشم!

و لبخند تلخی میزنم!

پاییز کنار من است!

و من چقدر از پاییز خاطره دارم

و من چقدر از پاییز...

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 14:30 توسط ماه سان | |

حرف هایمان بوی خون گرفته!

بوی گند تعفن!

عزیزم و جانم شده:

لعنتی و گاهی هم هرزه!

هه!

آدم ها چقدر پستن که اینقدر زود رنگ عوض میکنن!

مثل گربه ی بیچاره،بی چشم و رو!

بعد میگویند:ما...ما   "اشرف مخلوقاتیم"

چه جمله مضحکی!

غیر از این است؟

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 20:36 توسط ماه سان | |

روزگارم چقدر زخمی ست

زخمی از کینه آدم ها

خسته از انتظار ناجی

خسته از این همه کور و کرها

رگ من خالی از خون شد 

عرق سرد روی پیشانیم

و چشمم از دوریت فلج شده است

روی قاب عکس تو روی زمین

توی یک چند شنبه سیاه 

میروم از اینجا بخدا

خاطرات من دفن شد با تنم

زیر خروار ها گل و لای!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 11:14 توسط ماه سان | |

 کوچه افتاد روی شانه ی مرگ!

وزندگی من میشود بهانه ی مرگ

سهم امروز من تنهایی،قفس،تازیانه ی مرگ!

دور میشوم از کوچه اما چه فایده؟!

میدانم

میشوم آخر نشانه ی مرگ

وتمام زندگی و سلول هایم تیر میکشد!

وچه مظلوم به خواب میروم 

                                 در آغوش جاودانه ی مرگ!
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 23:38 توسط ماه سان | |

تمام حرف های من لهجه دریا را گرفته

خیس خیس...

بازهم در میان سرفه های ممتدم

دل به دریا زدم 

و دوباره نقطه سر خط شدم!

دریا مثل همیشه مرا پس زد

ومن مدام با دریا لج میکنم...

باید از دریا انتقام بگیرم!

حالا

بنشین و تماشا کن!...
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 23:17 توسط ماه سان | |

‏ ‏‎‏در ایستگاه چنان عمیق به رفت و آمد آدم ها نگاه میکردم،

بلکه شاید

کسی شبیه تو بخندد...

کسی شبیه تو اخم کند...

کسی شبیه تو دوباره مرا شادکند...

شایدکسی...

امانه انگار گمت کرده ام!

ودست آخر چه تلخ،آرام روی صندلی درخود شکستم!
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 2:20 توسط ماه سان | |

زخمم دهان بازکرده...

تعجب میکنم!

در کشور ما

آنقدر از اعتماد حرف میزدند

که حالا دیگر برایش تره هم خرد نمیکنند!

"اعتماد" معنی خود را در ازدحام گرگ ها گم کرده.

ومن هر روز با اعتمادم تیر باران میشدم.

اما همین دیروز با درد عمیقی که تمام استخوان هایم را میشکست

اعتماد را مثل عزیزی از دست رفته در باغچه خانه مان

                  خاک کردم...به خاطره ها سپردمش...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 1:58 توسط ماه سان | |

روزهای سختی ست


من در تلاطم

درونم گردباد

وسکوتی کشنده بر لب

وسیل اشک هایم بر گونه های خشک

وخونی در دل

چنان زجه میزنم 

که تمام دیوار اتاقم ترک برداشته

انگار فرو ریخته ام 

و هیچکس نیست 
                       

 حتی خودم


   روزهای   سختی ست!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 14:13 توسط ماه سان | |

‎ ‎ دیرآمدی،تمام شدم!

باخاطراتی که هر روز مرا میخورند تمام شدم!

انگار که یادت نیست، تو سرخوش رفتی و من سرخورده ماندم!

همه چیز را آسان فراموش کردی!

اما من حتی یک لحظه از با هم

بودنمان را به بدست فراموشی نسپردم!

چه خوشحال رفتی و چه مبهوت ماندم!

دیر آمدی،تمام شدم!

ازبس غصه هایم را بلعیدم!...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 21:41 توسط ماه سان | |

بعداز روزها ومدتی کوتاه،شایدهم بلند!

می نویسم ازاینکه چنان بازیچه شدم!

عشق می آید،می رود،وباز خودش برمی گردد...

                                                   چقدرمسخره!

ذهنم از همه چیز تهی ست،اصلا چرا می نویسم؟

هربار به خودم قول های احمقانه میدهم.

هربارشکست میخورم!

چرا کسی که سالها رفته دوباره باز می گردد!

چرا دوباره من...چرا دوباره تکرار...چرا دوباره او...؟

اصلا چرا به اینجا رسیدیم؟...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 21:51 توسط ماه سان |

تو آمدی و همه بودنم شدی!

چگونه بودنم را نادیده بگیرم،چگونه بی تفاوت مثل یخ رفتارکنم؟

به همه ی بودنم "ن" اضافه شد...

به همه ی فعل های جمله زندگیم "ن" اضافه شد!

و انبوه خاطراتم بوی لجن گرفته

ودیگر... وحالا... برای همیشه...

و هروز برای "ن" های زندگیم گریه میکنم!

                                                                   نه برای تو!...
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 21:41 توسط ماه سان | |

میبینی؟

هنوز هم از رفتنت مینویسم

وآنقدر از واژه "رفتن" متنفر شده ام که هر روز آن را به واژه میکشم!

و باز آن را برجسته میکنم!

اما واقعیت این خط زدن ها بیشتر از اینهاست...


                   دل نوشته :ماه سان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 21:12 توسط ماه سان | |

کوچه های یادگاری را قدم زدم 

و مثل این دو سال

هیچ چیز و هیچکس

جز خاطراتمان بامن همقدم نشد... 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 11:53 توسط ماه سان |


هیچ چیز در ذهنم پرسه نمیزند...


و انگار سالهاست که فقط به دنبال مقصرم....


مقصر برای اشتباهم.... .

                                  دل نوشته:ماه سان





نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 12:21 توسط ماه سان | |



گاهی که دلم...

به اندازه تمام غروب های نبودنت 


میگیرد،وچشمهایم را فراموش می کنم،اما

دریغ که گریه 


دستانم مرا به تو نمیرساند.ومن تنها وغریب

ازتراکم 


سیاه ابرها می ترسم و هیچکس مهربانتر از

گنجکشهای کوچک کوچه های کودکیم که سرشار

از شادی وعشق بود 


نیست وبدون تو کسی دلهره های بزرگ قلب

کوچکم را نمی شناسد...

و یا کابوسهای شبانه ام را نمیداند... با 


این همه،عزیزم،این تمام واقعه نیست، از دل

هر کوه کوره راهی میگذرد،و هر اقیانوس به

ساحلی میرسد 


وشبینیست که طلوع سپیده ای در پایانش

نباشد...


از چهار فصل دست کم یکی که بهار است... .

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 11:34 توسط ماه سان |


Design By : Night Skin