یادداشتهای غربت
دنیایی که لحظاتش دلگیر است
پنج شنبه ،یک و نیم بامداد اتاق تاریک، صدای خواننده "دلم لک میزنه واسه ات زمانی که ازم دوری ولی درخاطرم هستی دیگه اینجاشو مجبوری اگر حرف،حرف من باشه هنوزم مرد ومغرورم، ولی میرم تو خوش باشی منم اینجاشو مجبورم" اشک بی وقفه آبستن دردها خیره به سقف و فکر مشوش، قوطی قرص ولیوان پراز آب در انتظار... دل نوشته:ماه سان امشب با خطوطی در هم وبرهم روی کاغذهای سفیدو باطله، دل نوشته:ماه سان ذهنم خالیست دوست دارم بنویسم اما این روزها عجیب نگرانم... قلبم درد میکند! و نفس هایم سنگین! چه احساس نحــــــــــــســــــــــی... از این بالا به درختان زرد و نارنجی و قلب کوچک شهر می نگرم.
چه بامداد قشنگی! دست هایم را مثل پر پرنده باز می کنم چه احساس سبکی! انگار روی ابرها سیر می کنم. خاطراتم را ورق میزنم... اشک ها گونه های سردم را گرم می کنند... چشمانم می سوزد... ولی چرا مدام رو به پایین سقوط میکنم؟؟ به من نزدیک میشود و من قهوه ام را تلخ تلخ می نوشم! و لبخند تلخی میزنم! پاییز کنار من است!
و من چقدر از پاییز خاطره دارم
و من چقدر از پاییز... بوی گند تعفن! عزیزم و جانم شده: هه! آدم ها چقدر پستن که اینقدر زود رنگ عوض میکنن! بعد میگویند:ما...ما "اشرف مخلوقاتیم" غیر از این است؟ روزگارم چقدر زخمی ست
زخمی از کینه آدم ها خسته از انتظار ناجی خسته از این همه کور و کرها رگ من خالی از خون شد عرق سرد روی پیشانیم و چشمم از دوریت فلج شده است روی قاب عکس تو روی زمین توی یک چند شنبه سیاه میروم از اینجا بخدا خاطرات من دفن شد با تنم زیر خروار ها گل و لای! وزندگی من میشود بهانه ی مرگ سهم امروز من تنهایی،قفس،تازیانه ی مرگ! دور میشوم از کوچه اما چه فایده؟! میشوم آخر نشانه ی مرگ وتمام زندگی و سلول هایم تیر میکشد! وچه مظلوم به خواب میروم تعجب میکنم! در کشور ما که حالا دیگر برایش تره هم خرد نمیکنند! "اعتماد" معنی خود را در ازدحام گرگ ها گم کرده. ومن هر روز با اعتمادم تیر باران میشدم. اما همین دیروز با درد عمیقی که تمام استخوان هایم را میشکست اعتماد را مثل عزیزی از دست رفته در باغچه خانه مان خاک کردم...به خاطره ها سپردمش... می نویسم ازاینکه چنان بازیچه شدم! عشق می آید،می رود،وباز خودش برمی گردد... چقدرمسخره! ذهنم از همه چیز تهی ست،اصلا چرا می نویسم؟ هربار به خودم قول های احمقانه میدهم. چرا کسی که سالها رفته دوباره باز می گردد! اصلا چرا به اینجا رسیدیم؟... هنوز هم از رفتنت مینویسم وآنقدر از واژه "رفتن" متنفر شده ام که هر روز آن را به واژه میکشم! و باز آن را برجسته میکنم! اما واقعیت این خط زدن ها بیشتر از اینهاست... دل نوشته :ماه سان کوچه های یادگاری را قدم زدم و مثل این دو سال هیچ چیز و هیچکس جز خاطراتمان بامن همقدم نشد... هیچ چیز در ذهنم پرسه نمیزند... و انگار سالهاست که فقط به دنبال مقصرم.... مقصر برای اشتباهم.... . دل نوشته:ماه سان گاهی که دلم... به اندازه تمام غروب های نبودنت میگیرد،وچشمهایم را فراموش می کنم،اما دریغ که گریه دستانم مرا به تو نمیرساند.ومن تنها وغریب ازتراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچکس مهربانتر از گنجکشهای کوچک کوچه های کودکیم که سرشار از شادی وعشق بود نیست وبدون تو کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد... و یا کابوسهای شبانه ام را نمیداند... با این همه،عزیزم،این تمام واقعه نیست، از دل هر کوه کوره راهی میگذرد،و هر اقیانوس به ساحلی میرسد وشبینیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد... از چهار فصل دست کم یکی که بهار است... .
وانگار تمام رویاهایم روی آب نفس میکشند...
می خراشم
می کشم
این خودکار رنگ پریده را
در جمعه ای ساکت
خلاصه می شوم درچند حرف
"دست های زائر
چه غریب!
لایق نبودند
حتی به قدر نام آهو..."
بلکه شاید
درونم گردباد
وسکوتی کشنده بر لب
وسیل اشک هایم بر گونه های خشک
باخاطراتی که هر روز مرا میخورند تمام شدم!
انگار که یادت نیست، تو سرخوش رفتی و من سرخورده ماندم!
همه چیز را آسان فراموش کردی!
اما من حتی یک لحظه از با هم
بودنمان را به بدست فراموشی نسپردم!
چه خوشحال رفتی و چه مبهوت ماندم!
دیر آمدی،تمام شدم!
ازبس غصه هایم را بلعیدم!...
چگونه بودنم را نادیده بگیرم،چگونه بی تفاوت مثل یخ رفتارکنم؟
به همه ی بودنم "ن" اضافه شد...



| Design By : Night Skin |


